هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
19
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
امام حسين ( ع ) در دوران خلفاى چهارگانه مختصرى از تولد او و زندگى با جدش رسول خدا را بازگفتيم ، در تاريخ چيزى از او طى دوران كوتاه خلافت ابو بكر ، نگفته است شايد علت اين امر ، سن اندك او بود چه ابو بكر تنها حدود دو سال خلافت كرد و امام حسين به هنگام مرگ او ، نهساله بود ولى در مورد خلافت عمر بن الخطاب با پژوهش در منابع گوناگون مىتوان به طور پراكنده به چيزهايى از اينجا و آنجا از سيره وى برخورد . در آغاز خلافت عمر بن الخطاب از حضرت نقل شده كه فرمود : يك بار در حالى كه روى منبر به سخنرانى مىپرداخت و مسلمانان پاى منبرش گرد آمده بودند نزد او رفتم ، از ميان مردم راه باز كردم و از منبر بالا رفتم و به وى گفتم : از منبر پدرم پايين آى و روى منبر پدرت بنشين . لبخندى به من زد و گفت : پدرم منبر ندارد و به خدا سوگند كه اين ، منبر پدر تست . آنگاه دستم را گرفت و مرا در كنار خود نشاند وقتى از منبر به زير آمد مرا با خود به منزلش برد و به من گفت : چه كسى اين سخن را به تو ياد داد ؟ گفتم : به خدا قسم هيچ كس به من ياد نداد . گفت : پدر و مادرم به فدايت نكند ما را گول مىزنى . روزى در حالى كه با معاويه خلوت كرده بود پيش او رفتم پسرش عبد اللّه پاى در ايستاده بود . پسرش بازگشت من هم به اتفاق او بازگشتم . پس از آن روز مرا ديد و به من گفت : از آن روز ديگر ترا نديدهام به او گفتم : پيش تو آمدم . تو با معاويه خلوت كرده بودى و پسرت عبد اللّه پاى در بود و با او بازگشتم . گفت : تو از پسرم محقتر هستى . عقل و خردى را كه در خود داريم در ابتدا خدا و سپس شما در ما ، فراهم كرديد .